خ
خاهَرِ هُدیٰ ۱۰ سال پیش
جوک

«الا بذکرالله تطمئن القلوب»
دیروز خونه مامانبزرگم مهمونی بود،ماهم همه مون شیک و پیک کردیم سوار ماشین مامانم شدیم رفتیم.
توراه بودیم مامانم یادش اومد پودر ژلاتین میخوایم بهم گفت پیاده شم برم ببینم سوپری سر راهمون داره یا نه..منم چون روسریمو یکم شل تر از حد معمول بسته بودمو یکم زیادی عطر زده بودم چادرمو تو پیشونیم کشیدم و رو گرفتم(بین خودمون باشه هیچوقت انقده باحجاب نیستم!)رفتم..ده تا پسر جوون توی مغازهه بودن فروشندشم جوون بود ینی مغازهه پر پر بود ولی تا دیدن من اومدم دم درم همشون بیرون رفتن(احساس حضرت موسی رو داشتم وقتی با عصاش به رود نیل زد!)فروشندهه هم با کلی احترام پرسید چی میخوام نه کسی تیکه انداخت نه بد نگاهم کرد..
خیلی حس خوبی بود:)
بنظرم اگه بعضیا میدونستن احترام چه حس خوبیه یکم تو پوششون تجدید نظر میکردن(خودمم جز اون بعضیام!)
زهرا متحول: :)

پ
جوک

کاش یاد بگیرید وقتی میخایید بچه 4 سوالتون بزارید خونه کسی اول بفرستینش بره دسشویی
الان این بچه نمیتونه خودشو بشوره
من باید چ خاکی بکنم تو سرم الان
اصن به من چه
در دسشویی رو روش قفل میکنم ک بیرون نیاد بعدشم زنگ میزنم مامانش
اون باید بیاد بچش بشوره چون لامپ دسشویی هم سوخته و کم‌کم داره شب میشه و من نمیزارم بچه با باشن کثیف بیاد بیرون

ه
هیچ ۴ سال پیش
جوک

داداشم وقتی میخواد بره مسافرت روی یه برگه تایپ میکنه *خراب است* و میذاره داخل جیبش.
بعد وقتی میخواد بره دستشویی عمومی برگه رو میچسبونه به در و با خیال راحت میره داخل.وقتی هم که اومد بیرون برگه رو از رو در می‌کَنه تا میکنه میذاره جیبش.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.