«الا بذکرالله تطمئن القلوب»
دیروز خونه مامانبزرگم مهمونی بود،ماهم همه مون شیک و پیک کردیم سوار ماشین مامانم شدیم رفتیم.
توراه بودیم مامانم یادش اومد پودر ژلاتین میخوایم بهم گفت پیاده شم برم ببینم سوپری سر راهمون داره یا نه..منم چون روسریمو یکم شل تر از حد معمول بسته بودمو یکم زیادی عطر زده بودم چادرمو تو پیشونیم کشیدم و رو گرفتم(بین خودمون باشه هیچوقت انقده باحجاب نیستم!)رفتم..ده تا پسر جوون توی مغازهه بودن فروشندشم جوون بود ینی مغازهه پر پر بود ولی تا دیدن من اومدم دم درم همشون بیرون رفتن(احساس حضرت موسی رو داشتم وقتی با عصاش به رود نیل زد!)فروشندهه هم با کلی احترام پرسید چی میخوام نه کسی تیکه انداخت نه بد نگاهم کرد..
خیلی حس خوبی بود:)
بنظرم اگه بعضیا میدونستن احترام چه حس خوبیه یکم تو پوششون تجدید نظر میکردن(خودمم جز اون بعضیام!)
زهرا متحول: :)