پیش دانشگاهی بودم ، زمستون بود کنار شوفاژ خوابیده بودم جلوی تلویزیون ،پتو رو کشیده بودم روم(دقت کردین که خوابیدن تو زمستون چقد کیف میده مخصوصن اگه درس هم داشته باشی)داییم خونمون بود اومده بالاسرم پتو رو از روم کشید چشام رو باز کردم دیدم با یه قیافه عاقل اندر دیوونه داره نگاهم میکنه برگشته بهم میگه:خاک تو سرت.من:مرسی دایی :| برا چی؟ چیزی شده. میگه : حیف نون اینجوری می خوای دکتر شی؟ من:دایی جون ولی من رشته ام ریاضیه0_0
با عصبانیت میگه : بدبخت خواستن توانستن است الکی بی عرضگیت رو توجیح نکن
چندی بعد طی تحقیقات مستمر فهمیدم مامانم ازش خواسته نصیحتم کنه که درس بخونم ...خو مادر من تو نمیدونی برادرت گیجه قبلش واسش یه کلاس توجیحی بذار.
بچه ها التماس دعا دارم از همتون یا حق