ی شب خونه داییم اینا مهمونی بود.من سر کلاس بودم تا رسیدم اونجا دیدم سفره رو اندختن و دارن تناول میکنن و اگه همینجوری بیکار وایسم واسه من هیچی غذا نمیزارن نامردا.منم همین جوری که داشتم سلام علیک میکردم گفتم:سوسک.سوسک!!
اقا یه دفه انگار خشم شب زدن.هرکی دویید یه طرف.یکی پاش رفت تو خورشت.یکی رفت تو ماشینش پناه گرفت.باورم نمیشه بابام جیغ میزد.منم که داشتم سفره رو گاز میزدم از خنده.گفتم بابا بیخیال شوخی کردم..
یهو دیدم همه جا ساکت شد.ینی قاشق چنگال و بشقابی بود که اومد تو صورتم.تازه داییم 3 کیلومتر با بیژامه و کفگیر دنبالم کرد