لطفا بخونید حتما خوشتون میاد
دیروز داییم اینا خونمون بودن. پسر داییم(دبستانیه)، بعد بازی کردن و خرابکاریاش رفت حموم. یه ده دیقه ای گذشت که صدای جیغ و گریش بلند شد ما هم همگی پریدیم تو حموم. به به آقا به جای شامپو اسپری موبرو زده بود به سرش و کلش مثل پروژکتور برق میزد و همش گریه میکرد. اون بدبخت داشت گریه میکرد و ما هم داشتیم می خندیدیم.داییم رفت تو حموم دلداریش بده داشت میگفت که عیبی نداره و اشکاشو پاک میکرد که از قضا یهویی!!!!بعله ابروشم ریخت.خخخخخخ چاره ای نبود اون ابروشم موبر زدیم تا صورتش یه دست بشه.خلاصه گودزیلا پکید. یعنی مردم از خنده ولی بعدش دلم واسش سوخت واسه همین امروز چندتا بستنی گرفتم ببرم واسش. رسیدم خونه داییم دیدم یه ملافه انداخته رو خودش و دوروورش پر از کمپوت و رانیه. خودش میگه بعد از اون حادثه هم از نظر روحی و هم از نظرجسمی صدمات بدی متحمل شده و واسه عیادتش باید رانی و کمپوت ببریم. تازه گفت می خواد از من شکایت کنه خسارت موها و ابروهاشو ازم بگیره.
باور کنید اگه باباشینا اونجا نبودن دوتا میزدم تو کله کچلش و بستنی ها رو هم بهش نمی دادم. حیف شد...
ولی خیلی خندیدم جای همتون خالی.