ديروز يه دهه هشتادي 6 ، 7 ساله ديدم تو فروشگاه نشسته بود رو صندلي .
بهش لبخند زدم روشو برگردوند عشوه شتري اومد...
منم يه پخ تو دلش کردم سکته رو زد .
فکر کنم زيرش خيس شد..تا اون باشه با يه قشر درد کشيده در نيوفته
يه بارم يه بچه هشتادي تو صف نزديک نوبتش بود منم پشت سرش بودم . بهش گفتم مامانت دو ساعته داره صدات مي زنه نمي شنوي؟ اونم مثل هاج زنبور عسل رفت مامانشو پيدا کنه
خخخخ دلم خونک شد...