چو پرسپولیس مباشد تن من مباد (اختصاری)
«خاطره کاملا واقعی و عجیب»
دیشب حدودای ساعت 12 پسر همسایه 10 سالمون محسن، زنگ آیفونو زد. درو که باز کردیم. محسن تند اومد تو خونه. گفتیم چی شده محسن؟
با گریه گفت یه مرد غریبه اومده تو خونمون. مامان بابامو زندانی کرده. حالا دنبال منه!!!!
اکثرا باور نکردیم اما دیدیم چند دیقه بعد، صدای زنگ آیفون اومد. یعنی مثل چی ترسیدیم. بابام به خواهر کوچیکم گفت موبایلت دستت باشه که زنگ بزنی به پلیس.
یه دفعه دیدیم یه مردی از روی دیوار پرید تو حیاط. همه گریه می کردن. ترسیده بودن.
مامانم دسته جارو گرفته بود تو دستش که محکم بزنه پس کله اون خلافکار. یه دفعه دیدیم در هالو زد. بابام با ترس رفت درو باز کرد... دید عه، اینکه پدر محسنه (•_•)
مرد همسایه گوش محسنو گرفت و گفت: دیگه نبینم از این غلطا بکنیا عن پسر... بعدشم دست محسنو گرفتو رفت!!!!!
قیافه کل خانواده o،O
قیافه من :|
قیافه محسن ^_____^
از دست این گودزیلا ها و راه های سادیسمیشون :||||||