یه روز داییم وقتی بچه بوده با چهار تا خالمو دو تا دیگه از داییم و خانواده رفتن پارک چون خانواده شلوغی بودن موقع برگشتن ماشین کم بوده و یه نفر هی میرفته بر میگشته بعد داییم که هف هش سالش بودرو جا میذارن بعد دو سه ساعت سر شام میفهمن داییم نیست میرن میارنش اون یارویی که داییمو پیدا کرده بود تا اینا گفتن این بچه ماس داده هیچ سوالی نکرده چون داییم این قد گریه کرده بوده سر درد گرفته بود :))))