اون روز رفتم خونه داداشم از یکی از مانتوهای زن داداشم خوشم اومد گفتم وای چقد نازه زن داداشمم گفت الا و بلا باید بپوشی و واسه خودت باشه و این حرفا ،منم از خدا خواسته قبول کردم^_^
خلاصه بعد چند روز گودزیلای داداشم که فقط 2 سالشه مریض شد و بستریش کردن منم بعداز ظهر با کلی ناز و افاده و کلاس درحالی که مانتوی زن داداش تنم بود رفتم پیش گودزیلامون،که یه گودزیلای دیگه هم باهاش هم اتاقی بود و کلی آدم اومده بودن عیادت،خلاصه رفتم تو گفتم سلام محمد کوچولو عزیز دلم چطوری ناز من،^_^
برگشت جلو اون همه آدم گفت ساکت تو مانتوی مامانم رو پس بده:/
ول کنم نبود هی گفت و گریه کرد که این مانتوی مامانمه و زود باش درش بیار،خوب شد زود در رفتم آبرو نذاشت واسم:|