بالاخره پس از نذورات فراوان و ختم تمامی کتابهای ادعیه(آنهم نه یکبار نه ده بار ) توسط مادر نگران بنده , برای ما خواستگاری آمد , در هنگام گفتگو پیرامون مسائل زندگی , گلوی ما به خاریدن افتاد ...
من : چه کنم چه نکنم ؟ میخارد؟
ندای درون : میخواهی جفتک به شانست بزنی ؟ میروند ها
شیطان رجیم درون : بجهنم , بروند, گلویت را بخاران ...
ومن شروع کردم به تولید صدایی که مانند صدای ببر گرسنه و زخم خورده ایست .و در آن حین تنها چیزی که میدیدم چشمان گرد شده خاستگارم بود و اشک لرزان مادرم ...
کتاب مجرد ماندن من فصل اول