اوج احساسات بابام به من : اون تنه لشتو از پشت اون کامپيوتر بي صاحاب جمع كن بيا اينجا سر سفره پهن كن يه دو لقمه كوفت بخور كه عصر میخوای بری سر كار جون داشته باشی حمالی كنی و مثله خر بار جابجا كنی پسرم ( يعنی اون پسرمش اشك تو چشام جمع كرد فكر كنم چيزه ديگه بوده سانسور شده ) ...... لايک :داداش تو كه خوبی بيا ما رو ببين وقتی صدامون میزنن كه غذا تموم شده بايد سفره جمع كنيم