یه شب مامانم گفت پاشو سه تا چایی بریز بیار دور هم بخوریم ^_^
(نا گفته نماند که مامان من رو تمیزی خونه مخصوصا آشپز خونه خیلی حساسه)
خلاصه رفنم قوری رو برداشتم بردم سمته لیوانا که یه دفعه یه قطره ی گنده ی آب جوش از زیره قوری ریخت رو پام@@
حالا داشتم جیغ میزدم سوختم سوختم....مامانم از تو هال داد میزنه اگه رو زمین ریخته زود تمیزش کن لک نشه....هیچ کدوم نپرسیدن حال خودت چطوره...همیشه ازبچگیم شک داشتم که بچه واقعیشون باشم ولی تازگیها شکم به یقین تبدیل شده