بابام داش با گودزیلای 4ساله آبجیم اختلات میکرد:
*بهار جونم شعر بلدی واسه بابایی بخونی?
+توپ قلقی بخونم?
*بخون عزیز بابا
منم همچین رفتم تو نخ اینا.شرو کرد به خوندن من هی. میپریدم وسط حرفش
یه توپ دارم گلگلیه
من:سوراخ سوراخ و گلیه
بابام:دهنتو ببند بچم داره شر میخونه
بهار:سلخ سیفید و اوبیه میزنم زمین هبا نیمیره نمیدونی چرا نمیره من این توپ و نداشت�
من:از آشغالی برداشت�
بهار:نخیلم مشخام و خوب نوشتم. بابام جایزه عیدی داد
من:نه اصلش اینه من این توپ و نداشتم از آشغالی برداشتم بابام بهم کتک زد یه مشت و یه لگد زد
بابا:خرص گنده هر دری وری بلدی یاد این بچه هم میدی?
من:بابا این خودش استاد منه.
بهار:بذار بخونم بابا منصور.من این توپ و نداشتم دس کردم تو آشغالی بابام دهوام کرد!!!!!
من:خخخخخخخخ
بابام:تففففف
باباس ماداریم. تازه آخرشم ب من گف بوووووق شیش و هشتی
آخه شص و هشتیم به این لقب معروفم :-(