پـدر شـوهر خاله ام فـوت شده بود رفته بـودیم بهـشت زهرا که ایـن بنده خدا رو دفـنش کنن ..حالا تو بهـشت زهرا خـاله ام نشـسته بالا سـر جـنازه با گریـه و کولی بـازی میـگفت: بــابــا بابا جون ..بـابـا پاشــو الان بایـد بـری نون بـگیری ...بـابـا جــون امروز قـرار بود بـری سـبزی قـرمه ها رو بگـیری...بـابـاجون؛ بـابـاجون پــاشو بـرو کُـت شلوارتو از خـشکشویی بـگیر ...ای وااااااااااای بـابـاجون شـما نباشی کی حـیاطُ بـشوره ؟؟!! کـی گُلا رو آب بـده ؟؟!! آخـه بـابـا مـن ایـن بـچه ها رو به امـید کی بـزارم بـرم سـرکار؟؟!!
"همـینطور یه ریز داشـت میـگفت که خاله بـزرگم گفت برو دستـشو بگیر ببر تو ماشـین تا آبرو مُرده صاحابو نبرده...منم رفتم خالـمو بردم تـو ماشـین شـوهرش "
خلاصه مـا که نـبودیم نـدیدیم ولـی مـیگن به محـض اینـکه مـن خالمـو بـردم جـنازه پـاشده خودشـو انداختـه تـو قـبر هـی سرشـو میکوبـیده به سنـگ لحـد میگـفته مـن مُـردم مـن مُـردم زود باشـید زود باشـید خاک بریـزید روم تـا عروسـم برنگـشته
.
.
.
خـو لامـصب پدرشوهـرت بـود حَـمال بَـرقی که نبـود !!! خدایـی فـک و فـامیل داریـم؟؟!!