يه همسايه داريم.که يه دختر داره هم سن خودم و از خدا چه پنهون!چشش دنباله منه!
از فرصتي استفاده ميکنه که بياد نزديک من!
خلاصه منم دنبال ي فرصت بودم که به کلي فراري بدمش!خوشم ازش نمیاد!
ديروز نزري اش رشته داشتن.ريخته بود تو يه کاسه خيلي بزرگ و اورده بود دم در!!
منم تا فهميدم اونه بدو رفتم پشت در!در هم رو به بيرون باز ميشد.
منم درجا و محکم درو باز کردم!اون بيچاره ام چسبيده بود به در که....!=)))
ظرف اش رشته همش ريخت رو سرش و بدنش!
اخي نگاش کردم دلم براش کباب شد:(( =))))
نگاهم کرد گفتم الان ده تا فوحش بهم ميده ميده ک گفت: در راه عشق اگر صد بار هم رنجش ديدي ملالي نيست....من برم ي کاسه ديگه براتون بيارم.:x:*
من:l >_< O_O
خدايا خودت منو از شر اين نجات بده:l