مامانم تعريف ميكنه ميگه كلاس اول ابتدايي كه بودم فكر ميكردم يه دفتر مشق و بايد تا آخر سال داشته باشم.
واسه همين دفترم كه تموم شد تا 2 ماه مشقاي پسر همسايه رو مينوشتم و اون بهم يه ورق ميداد تا مشقاي خودمو توش بنويسم انقدر دستم درد ميگرفت كه نگو
آخرش بابابزرگم فهميد و كلي ناراحت شد و بوسش كرد و واسش دفتر خريد.
انقدر دلم واسه مامانم سوخت كه نگووووووو.....
ولي ميخوام بدونم شرم و حياي بچه هاي زمان مامان من با بچه هاي الان قابل مقايسه هست آيا؟؟؟؟؟؟؟؟