جوک

روزی مریدی شیخ را دراز کشیده و با دیدگان بسته بدید ، پس به سوی شیخ برفت و صدا بزد : شیخا. شیخ پاسخی ندادندی. مرید دوباره بگفت : یا شیخا و باز هم پاسخی نیامد. مرید دوباره بگفت : یا ایهاالشیخا و باز هم صدایی نیامد.
پس مرید به صورت نگران و پریشان خاطر برفت و با ظرفی مَملو از آب بیامد و آب را بر صورت و سیرت شیخ بپاشید و چنان چَک آبداری به صورت شیخ بکوفت که صدای آن تا آسمان هفتم بِرَفت.
دیدگان شیخ ناگهان باز گشتندی و بی درنگ کمربند خویش را در آورده و مرید را سیاه و کبود بکرد و مرید نعره ها سر بداد.
پس مریدان بپرسیدند : یا شیخا ، حکمت این کتک کاری چیست؟ به راستی که آن مرید شما را از مرگ نجات بداد.
شیخ نعره ای سر بداد و بگفت : خاموش باش ملعون ، به راستی که هندزفری در گوش من بودندی و من در حالت ریلکسیشن بودندی که این خوارپشت مرا بدین صورت بزد ، نفرین بر آن کس که در میان ریلکسیشن شیخ پارازیت بیاید و مانع شود.
پس مریدان پس از درک آن حکمت نعره ها سر دادندی و خشتک ها را دریدند و به حالت ریلکسیشن چشم از جهان گشودندی.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.