این خاطره مال دوستمه:
این دوس من یه دختر عموی کوچمولو داره که حدودا 2سالشه و اسمش آواست یه شب باباش داشته واسش قصه میگفته ک بخوابه: یه روز یه خاله قورباغه بود که توی برکه با عمو قورباغه زندگی میکرد... آوا: بابایی قورباغه هه لوج لبم زده بود؟
- آره بابایی رژ لبم زده بود
-بابایی لوج لبش آلبالویی بود؟
-آره باباجون... خلاصه خاله قورباغه هر روز میرفت لب برکه غذا بخوره یه روز که رفته بود لب برکه...
آوا: بابایی لوج لبم زده بود؟O-o
-آره بابایی زده بود...
-بابایی لوج لبش آلبالویی بود؟O-o
خخخخ الهی بگردم... فک و فامیله "لوج لب آلبالویی دوسته" دوستم داره...؟