یه بار بچه که بودم یه عالمه مهمون داشتیم یه روز خواستیم با مهمونا بریم کوه ینی مهمونا انقد زیاد بودن که بابام اتوبوس کرایه کرد خلاصه تو این شلوغیا مامان گرام منو احضار کرد و فرمودند:زلیل مرده ی چش سفید بیا برو این کلیدارو بده همسایه داداشت از مدرسه میاد کلید نداره منم تا رفتم کلیدا رو بدم و بیام بععععععله دیدم مگس هم اطراف خونه ی ما پر نمیزند مدیونید فک کنید منو یادشون رفت ببرن^__^
اصن فک نکنید تا به مقصد هم نرسیدن نفهمیدن که من نیستم اصلا من بیشتر ازاینا واسشون مهمم:/
این دفه هم مدیونید فک کنید از یه شب قبل لباس و اینا آماده کرده بودم که مثلا داریم میریم کوه خوش باشیم:|