خسته وکوفته ازمدرسه اومده بودم خونه قربون خانواده برم واسه یه آدمی که اندازه خرس گشنشه نصف نون جاگذاشته بودن باشامی کباب همین که شروع کردم خوردن داداش اپاسوم (نوعی جانور!o_O)همرام شروع کرده خوردن بهش میگم مگه تونخوردی؟؟!
سینه سپرکرد اومدجلوتوچشام نگاه کرد با یه قیافه ی خیلی حق به جانب گفت:گردنم درازه چی میخوای بگی!؟!؟!؟)جای گردنم کلفتهo_O(
هیچی دیگه سیب زمینی های شامی ازخنده فرارکردن رفتن منم رفتم کتابای مدرسه روگاززدم....
هههههه خدایی خیلی باحال بود.. فک وفامیله ماداریم