اینجا4جوک صدایkh@numi
رفدم اتاق آقای شوهرو تمیز کنم کمرمم خیییییییللللللییی درد میکرد...تواتاقش یه کم متکا و بالش و پتو و تشک بود همه رو باز کردم تا کردم گذاشتم گوشه ی اتاق همون موقع آقا شوهر تشریف آورد صاف نشست کنار اینا و تکیه داد بهشون...بهش گفدم:دلم میخواد تکون بخوری و اینا بریزه...
یه کم نگام کرد وبعد محکم خودشو زد بهشون و همش ریخت...
من >_<... چرااااااااا همچین کردیییییی؟؟؟
آقای شوهر: :))))) خودت گفدی دلت میخواد من اینارو بریزم منم گفدم چون دلت میخواد اینکارو انجام بدم عقده ای نشی....
من -_- آقای شوهر :)) همچنان من-_-
آخرشم مجبور شد خودش همه رو جمع کنه...
من :)) آقای شوهر -_-