چند روز پیش رفتم تو. حیاط خونم نشسته بودم ،یه هو متوجه مورچه های رو زمین شد�
یه کم که دقت کردم، دیدم یه مورچه وسط ایستاده و مورچه ای دیگه یه چیزی ازش میپرسن و میرن،فهمیدم باید آدم مهمی باشه
چند دقیقه بعد مورچه هه فهمید من بهش زل زدم، بعد با شاخکاش به من یه گفت ولی نفهمیدم بازم بهم گفت
این دفعه فهمید�
یه سطل آب یخ روش ریخت�
ولی نمیتونم چرا وقتی داشت غرق میشد باز همون چیزا رو بهم میگفت
یعنی میخواست تشکر کنه!!!!!
نمیدونم!!!!؟
چی ؟دانشجو؟آره دانشجو هم هستم