یه روز با یکی دعوام شد پای راستم خیلی درد می کرد لنگ لنگان راه می رفتم
که یکدفه یاد فیلم پسر کاراته افتادم بی درنگ تمرکز کردم
با اعتماد به سقف نفس عمیق کشیدم پای راستم را بردم بالا
نیم درجه به سمت جنوب شرقی
مایل به غرب
چرخوندم چشمامو بستم و
با نعره ی یا بروسلی با پای چپم فینیشر را زدم که یکدفه چشمام سیاهی رفت همه جا تاریک شد و از بیمارستان سر در اوردم دیگه یادم نمیاد چی اتفاقی افتاد,
فکر کنم پسره رو کشتم