من هیچ وقت یادم نمیره پارسال جشن تولدموو
باکلی ذوقو شوق رفتم کیک خریدم کیکمم از عکس خودم بود (بعله ما خودمون واسه خودمون کیک خریدیم )
سر شب داشتن خیرسرم برام تولد میگیرفتن
بعداز اینکه شمع هارو آبجی گودجیلام دزدید واسه خودتش
نوبت کیک خوردن شد
آمدم کیک و ببرم آبجیم گریه میکرد می گفت بدید من ببور�
آقا من بدبختم دلم براش سوخت چاقورو دادم به اون
برگشته پرو میگه
اول اون چشای هیزت و میبرم که تو خیابون مردم و دید نزنه
این چشات مخصوص خودمه (برداشته گذاشته تو بشقاب خودش منم که شوکم وسط این همه آدم ابروم رفت )
بعد اون زبون درازتو میبرم که هی جواب من و ندی
آخرسرم دیگه چیزی از قیافه ام نموند هیچی دیگه دماغم رسید به خودم
بهتون قول میدم امسال انتقامم وازش بگیرم تو تولدش
عمرااااااااگه جلوش کم بیارم