اون روزی داشتیم بامامانم لیست جهازم و مینوشتیم که بعدها یه موقع چیزی جا نمونه!بعد خواستم خوشمزگی کنم به مامانم گفتم میدونم دوری من برات خیلی سخته ^_^
بعد مامانم سرشوآورد بالا زل زد تو چشمام دیدم چشماش و همینجوری بغض گرفته!! ذوق مرگ شدمـاااا ،بعد گفتم حالا گریه نکن سفر آخرت نمیرم که، نامرد نه گذاشت نه برداشت گفت نه بغضم واسه اون بیچاره ایه که قراره بدبختش کنی!!
یعنی نابود شدما اصلا منهدم شدم هعیییییی U_-