بابام تعريف مي كرد از خاطرات خودش :حدودا 15سالم بود ،تب كرده بودم شديد ،خودم رفتم دكتر ، دكتر بهم شياف داد،
منم كه بچه بودم گوش ندادم به حرفاش كه چطوري بايد استفاده بشه وقتي داروهامو گرفتم و اومدم خونه گفتم اين چيه حتما بايد بخورمش ، دوتا شو باهم خوردم يكم تلخ بود وقتي مامانم منو ديد ..... تا دو روز كبود بود�
.
.
.
.
.
ولي خدايي باباس من دارم " "