يه روز داشتيم با فكوفاميل عزيز حومه مباحثى بحث ميكردي�
يهو دختر خاله ى بنده برگشت و با يه لحن حسرت بارى گفت
((هيچوقت نميفهمى چى تو دله يه بهمنى ميگذره...هيچوقت))
سكوتى حزن انگيز خانه را فرا گرفت
دستمو چن بار روى شونش زدمو گفتم((من ميدونم چى ميگذره...))
نگاهى تشكر اميز به من انداخت و من ادامه داد�
((خـــــون))
يعنى اونقدر قانع شده بود كه ميخواست خودشو از پنجره پرت كنه پايين^_^