چند روز پیش رفته بودیم کوه (گودزیلای خواهرمم برده بودیم)..
بی معرفت گودزیلا نزدیک بود از اون بالا همه رو با هم پرت کنه پایین...
بر گشته از من میپرسه دایی جون کی حوصله داشته این کوهارو بسازه؟اصلا این همه شن و سیمانو از کجا آورده؟
ولی دیگه شانس آوردیم کل کوها گاز زدیم وگرنه با سوال بعدیش( داشتیم با انبر واسه کباب آتیش درست میکردیم انبرا برداشته میگه وای من چقدر از این قاشق ژاپنیا دوست داشتم...)سقوط آزاد دسته جمعیا تجربه میکردیم...
یه بارم تلوزیون موشکارو نشون میداد با یه صداقت خاصی بهم گفت من دوست دارم بزرگ شدم خلبان این موشکا بشم....