جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
*** پــســت ویــــژه-----ایــنـم آخـریـن پــســت مــن تــو ســال 1392.***
عاقا جونم براتون بگه از چهارشنبه سوری, من و ماها و سارا و مامانم و بابام و داداشم و مامان و بابای سارا دم درمون واستاده بودیم که دوستان اراذل بنده به من ملحق شدن
شاهین:حامددددد, داداش یه چی پیچیدم(منظورش نارنجک بود),موهات ِفر شه
من:چی میگی ؟؟ واقعنی راس میگی ؟؟
شاهین و اراذل : بیا نگاش کن ببین چقد گـنُدست !!!
من:o_0 ایووووووول , دمتون داغ , الحق که بچه کرجید ؛ پرچم کوچه میره بالا
شاهین:حامد حالا ما میخایم پرچم کوچه مونو تو ببری بالا,بیا تو بزن :دی
من: @_@ یا حضرت فیل , اینکه خعلی گندست, بزنم دیوار میریزه ها !!
شاهین و اراذل: نه باااااو ... تو بزن هیچی نمیشه
منم یه نگاه اینجوری ^_^ به خانواده کردم و مثل ژانگولر ها رفتم که نارنجک بزنم
انصافا هم خعلی گنده بود , دو دستی گرفته بودمش :دی ^_^
شاهین و اراذل: حامد آماده ای ؟؟؟ یکککککک دووووووو سههههههههه
منم نارنجک رو زدم به دیفار , برگشتم دیدیم همه قایم شدن ولی نارنجک صدا نداد و سرکاری بود
شاهین و اراذل و همسایه ها و سارا و کیلیپسش همه داشتن تبخیر میشدن از خنده
ولی من انتقام ضایع شدنمو ازشون میگیرم, و تو همین 4جوک واستون مینویسمش , این خط __________ اینم نشون =======
___________________________________________________
بچه ها تو سال 92 اگر تو پست هام یه چی گفتم که ناخواسته به کسی برخورده , من شرمندشم, داداش کامران داداش امیر و بقیه حلالم کنید, سال نو همتونم مبارک,عید خوبی داشته باشید, مواظب خوبی هاتون باشید , یا علی

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۴ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.