دیشب داریم با داداشم میریم خونه ی عزیزمینا ساعت 8 شب بود...اونا هم خونوشون نزدیکه به ما البته داداشم 12 سالشه ها حالا گوش کنید
تو راه چند تا پسره وایسادن منم که دختره خوب سرمو انداختم پایین رد شدم...یه ذره که با داداشم رفتیم جلو تر برگشته میگه:زهرا اینقدر زشتی پسرا نگات نکردن یعنی غیرتش از پهنا تو حلقم...
و این داستان حقیقت دارد....