در کانون گرم(هات)خانواده نشسته بودیم،حس هیچکاری نداشتم,داداشم(گودزیلاموووون) اومد گفت داداشی پاشو کشتی بگیریم,گفتم برو بچه حوصله ندارم, گفت ترسو بیا دیگه, گفتم من هم سن توام؟هم قد توام؟ هم وزن توام؟ هم عقل توام؟ برو بابا
یکم فکر کرد بعد گفت راست میگی من عقلم بیشتر از توئه منو بگو با کی میخوام کشتی بگیرم.
هیچی دیگه موجبات خنده و شادی خانواده فراهم شد.
من: 0-0
داداشم: *-*