جوک

•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
عاقا دیشب ما یه غلطی خوردیم با مخاطب very very خاصمون رفتیم رستوران
یهو هم بازی دوران کودکیم که از شانس بد دختر هم بود اومد تو رستوران دقیقا میز رو به رویی مون نشست
حالا ماها پشت به اون نشسته و دختره هم هی منو اینجوری0_o نگاه میکنه
ناگهان دختره حمله کرد به میز ما و برگشت گف: حــامــدددد تویی ؟؟^_^
من:یا حضرت یعقوب .... سلام , چرا اینطوری میکنی فائزه؟؟ آره خودمم
ماها: o_0
فائزه:واااااااااااااای چقد بزرگ شدی ؟؟؟؟؟؟؟
من:همچین میگی انگار خودت فسیلی ؛ خو خودتم 21 سالته ها مثل اینکه؟!
فائزه: و هنوزم که هنوزه هونجوری شوخ و دوست داشتنی هستی
ماها: @_@ ؛ حامدددددددددد !! خانوم کی باشن ؟؟
فائزه: من معذرت میخام ... من هم بازی یا در واقع همسایه قدیم حامد اینا�
من: بله فائزه خانوم هستن ... ایشونم همسر آیندم ماها خانوم^_^
فائزه: o_0 ... واقعا ؟؟؟ حامد زن گرفتی ؟؟؟ کی ؟؟
من:الان حدودا 7-8ماهی میشه ... ما نشون کرده همدیگه ای�
فائزه:ای شیطون... یادته تو دوران بچگی من همش زنت میشدم ؟؟^_^ خوب خوشحال شدم ... امیدوارم خوشبخت شی ...من رفتم خدافظ
من: ^_^ خدافظ
ماها: خدافظو درد ... خدافظ مرض... من تو بچگیامون خودمو میکشتم باهام بازی نمیکردی اونوخت میرفتی با فائزه بازی میکردی تا زن و شوهرم میشدید واسه من ؟؟
من:0_O ای بابا ای بابا ای بابا توضیح میدم واست
ماها:توضیحت بخوره تو سرت ... چیپس و پفک و بستنی قیفی و شوغولات صبحونه و پاستیل یادت نره اینم تنبیه ت
من: ای تو اون روحت فائزه 0_0 ....ببخشید طولانی شد

ع
علی**** ۵ سال پیش
جوک

دیروز خانمم جلوی دختر کوچلومون یه بشقاب پر سیب زمینی سرخ کرده گذاشت، بماند که چه قدر زیاد امد! همون قدری هم که خورد با کلی اصرار رو التماس مادرش بود!
والا زمان ما دستت به ماهیتابه نزدیک می شد، از مچ می زدنش!
ههههی . . . خواستم بگم دوره زمونه فرق کرده!

د
دلخسته عشق ۴ سال پیش
جوک

‏واسه بچه ها شامپویی که بوی خوراکی میده نخرین چون انقد خنگن که فکر میکنن باید مزه ش هم مثل همون خوراکی باشه
مثلا خودم تا وقتی شامپو نارگیلی رو یواشکی نخورده بودم قبول نداشتم مزه ی زهرمار میده؛البته بچه هم نبودم ۱۸ سالم بود:)))

ر
ریحون ۴ سال پیش
جوک

بدترین شکست عشقی عمرم رو زمانی خوردم که...
یه بار چند سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از اقوام.کلی خاله ها اصرار کردن پاشو برقص مام فامیل داماد بودیم منم که خجالتییییی از اونا اصرار از من انکار.بالاخره دیدم دیگه ول کن نیستن با کلی ناز و کرشمه پاشدم برقصم،رفتم وسط یکم هم جوگیر شده بودم تازه داشتم گرم میشدم‌ یه چشمکی ⁦:^)⁩هم حوالی یکی از خاله هام کردم که ببین چه قدر خوب میرقصم⁦⁦⁦ƪ(˘⌣˘)ʃ⁩...یه خانومه با دستش هلم داد کنار گفت عزیزم خانواده عروس میخوان برقصن میخوام فیلم و عکس بگیرم برو بعدا میای می‌رقصی⁦(+_+)⁩
الان که دارم اون خاطره رو مرور میکنم میبینم دارم با این حالت⁦O_o⁩به دوربین نگاه میکنم⁦.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.