عرضم به حضور مبارکتون که من چند روز پیش داشتم بعد از مدت ها درس میخوندم که خواهرم(توضیح: تکواندو کاره ، همیشه عین مارمولک چسبیده به دیوار ، از صبح تاشب دهن منو سرویس کرده ، نمونه کامل یه دهه شصتی بی عقل !!!) بایه قیافه اینجوری ^_^ اومد تو اتاق
خواهرم: آهووو من سروته میچسبم به دیوار تو پاهاموبگیر میخوام رو دستام راه برم _))
من õ_õ
خلاصه رودستاش ایستاد منم پاهاشو گرفتم شروع کرد مثلآ راه رفتن ! !آقا یهویی دیدم خیلی غیرطبیعی کج شده سمتم الانه که بیفته روم پاهاشو ول کردم گررررووووممپپپ خورد زمین ! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ این قدر بش خندیدم عصبی شد یه یوپ چاگی زد توگوشم ^_^