•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
کیلیپس دختر همسایمون از گوشه تو چشماتون اگه دروغ بگم ^_^
دیروز ناراحتم اخمو بود , بعد نشسته بودم رو تختم و از پنجره اتاقم ب افق های دور دست تو آسمون خیره شده بودم(ادبیاتم در حد حافظ تو حلقتون)
که دختر عموم و داداشم اومدن تو اتاق که مثلا حالمو عوض کنن
ماها(دختر عموم): قیافه رو نیگا شبیه میر غَضَب میمونه !!
داداشم: گمشوووو !! جمع کن خودتو از صبح زانوی غم بغل گرفته واسه من
من: @@ , ممنون از ابراز احساساتتون ؛ حالا هم حوصله ندارم برید بیرون
ماها : علی اینجوری نمیشه ! بیا بگیریمش پَرتش کنیم تو بالکن !
داداشم: آوره ه ه ه !! فکر خعلی خوبیه *_*
من : ب همین پایه میز عسلی اذیتم کنید با این لوله جارو برقی سیاه و کبودتون میکنما !!
داداشم و ماها : اوه اوه , اعتراض کردی جرمت دو برابر شد ^_^
حالا دست و پای منو گرفتن که ب خیال خودشون منو بندازن تو بالکن
منم طی یک عملیات چیریکی و ابزاری جفتشون رو انداختم تو بالکن و در رو هم بستم ^_^
و دوباره اومدم رو تختم و با یه قیافه اینجوری ^_^ بهشون خیره شد�
اونا هم دیدم خعلی سر وصدا میکردن و دست و پا میزدن که در رو باز کنم واسشون و منم از اتاق ب کُلی زدم بیرون ^_^
الان یه 3 ساعتی از این ماجرا مـیـگذره +__+
بچه ها فکر کنم دیگه تنبیه شون کافی باشه چون تا الان داشتن داد میزدن الان دیگه صدایی ازشون نمیاد , من رفتم در بالکن رو باز کن�
فکر کنم جان ب جان آفرین تسلیم کردن از سرمــا ^_^
حامد دلــسوز @_@ ای بابا ... ای بابا ... ای بابا ...