گودزیلامون 6 سالشه, چن روز پیش به مامانش گفت: مامان بیا بشین میخوام در مورد ی چیز مهم باهات صحبت کن�
مامانش: جانم مهرشاد؟ بگو
گودزیلا: ببین مامان من نشستم خوب فکر کردم دیدم عمه خانوم (خیلی باهاش کار کردم تا منو صدا کنه عمه خانوماااا, فک نکنین راحت بود:D) خیلی منو دوست داره, منم که خیلی دوسش دارم پس میخوام با عمه خانوم ازدواج کن�
مامانش: :O
گودزیلا: اما فقط یه چیز هست, عمه خانوم خیلی از من بزرگتره :(
خودش بعد چن ثانیه: ولی خب سن که مهم نیست , مهم قیافه و علاقس , پس ازدواج میکنم ^_^
زن داداشم: :O :O :O
گودزیلا: :x :x: ♥ ♥
من: :D خوشحالم که خلاصه واسم خواستگار پیدا شد ^_^ ^_^
مامانم: o.O O.o