•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
کـیـلـیـپـس دختر همسایمون تو پـایـه مـیـز عـسـلـیـمـون اگه دروغ بگم O_o
من با دختر خاله های دختر عموم خعلی جورم ینی ما از بچگی با هم بزرگ شدی�
دختر عموم 7 تا دختر خاله داره ^+^
کیمیا و سایه و یاسی و کاملیا و خاطره و رکسانا و روشنک (بهشون قول دادم اسم تک تکشونو بگم تو 4 جک.) ^_^
ما با اینا ی بار 3 ماشینه رفتیم شمال خونه مامانبزرگم
پذیرایی خونه مامانبزرگم خیلی بزرگه طوری ک من و امیر علی و مرتضی(2تا پسرخاله های دخترعموم) و دختر عموم و این 7تا دختر خاله هاش ب خط خوابیدیم کنار هم ^_^
حالا اون شب مگه میزاشتن ما بخوابیم ؟؟ z_z
بلاخره خوابیدیم ساعت 3 شب سایه دستشویی داشت و مجبور بود از 12 نفر رد شه بره دستشویی ^_&
منه بدبختم دستم از زیر پتو بیرون بود. اینم بدبخت دسته منو ندید تو اون تاریکی شب . صاف دستمو لگد کرد 0_0
من با صدای بلند: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ یییییییییییییییییییییییییییییییییییی
مامانبزرگمم با لهجه شمالیش برگشت گف: می پِــرِ درد (ینی اَی درد بابام) ^_^
من غرق در الطاف مامان بزرگم :@@ عزیز ب همین پایه میز خو دستمو لگد کرد خو !! @@
از اون ب بعد من دنبال مامانبزرگ واقعیمم( حالا بابا مامانم کم بود مامانبزرگمم اضافه شده)
لایک:Like Us On