داشتم تو آشپزخونه ظرف میشستم .مامانم هم آشپزی میکرد.نمیدونم چی گفتم که عصبانی شد گفت الآن این کفگیر رو چنان پرت میکنم توصورتت که عینکت بشکنه(بله عینکیم مشکلی هست؟(خرده هاش بریز تو چشمت.منم گفتم چه خوب اونوقت کور میشم دیگه کارای خونه رو انجام نمیدم.
برگشته میگه نابینا دیدم که خیاطی هم میکنه.خوشحال نشو
یعنی من میدونم بمیرم هم از جنازه م کار میکشه بخدا
توی خونه معروفم بابام بهم میگه کوزت.مامانم رو هم تناردیه صدا میکنه
فقط ژانوان ژان لایک کنه لطفا