•••°•••°•••°حـــــامـــــد 72 یا (| Ԑ |/|/ @ # •••°•••°•••°
کیلیپس دختر همسایمون افقی تو دهنم اگه دروغ بگم *_*
دیروز منه بدبختِ بیچاله تصمیم گرفتم تنهایی برم بیرون با دوستا�
با علی داداشم هماهنگ کردم که:
علیرضا ماها (دختر عموم_همسر آینده ام) نفهمه ها من زود میرم برمیگردم @_@
علیرضا:باشششششششه !! حاجی برو حالشو ببر!! خیالت راحت !!
من: دمت گرم داداچی من تا تو رو دارم غم ندارم !! ^__^
داداشم: خعلی آقایی !! ^_^
عاقا چشمتون روز تار نبینه رفتم بیرون ی یک ساعتی دور دور کردیم با دوستا�
وختی برگشتم کلید انداختم اومدم خونه........ 0_0
فک میکنید چی شد ؟؟ Q_o
ماها با کَفگیر ... مامانم با دمپایی ابری خیس ... از همه جالب تر علیرضا با کمربند به صف وایستادن O_o
من: اَی عوضی آدم فروش @@ همه چی رو گفتی ؟؟
علیرضا: من طرفدار حق حقیقتم ^_^ همیشه خخخخخخخخخخخ^_^
منم حالا ندو کی بدو رفتم تو اتاقم
عاقا حالا ماها پایه میز عسلی رو گرفته داره میکنه تو حلقم و میگه:
مگه نگفتم هرجا میری اول ب من بگو ؟؟ هان هان هان 0_0 ؟؟
بچه ها کمک !! خعلی نامردید 0_0 مثلا اسمتونو گذاشتید دوست
دارن منو له میکنن ... هرکی با هر چی دم ذستش بود زده... تمام بدنم درد میکنه...