آقا توی دانشگاه بودیم که یهو طوفان وبارون وهمه چی قروقاطی.همه درحال فرار توساختمون.منو دخترخاله م هم در حال دو ماراتن همراه بقیه که بهدختر خاله م گفتم چی میشه من الآن بخورم زمین یه پسر خوشگل بیاد کمکم کنه بلند بشم بعد عاشق هم بشیم وخلاصه عین قصه ها که یه دفعه دختر خاله م هلم داد خوردم زمین .پسری که نیومد سمتم هیچ دختری هم که نیومد هیچ دختر خاله م هم نیومد کمکم فقط غش کرده بود از خنده.منم سرتاپاگلی.هیچ ماشینی هم سوارم نکرد. با سرو وضع افتضاح پیاده تا خونه رفتم با دختر خاله م هم قطع رابطه کردم