ی روز از مدرسه فرار کرده بودیم وداشتیم تو شهر ول میگشتیم که ی دفعه ی از دوستام رفت طرف ناظم مدرسه که ماشینش پنچر شده بود حالا بعد اینکه رسید پیش ناظم و باش سلام علیک کرد تازه فهمید چه گافی داده به روی خودش نیورد رفت کمکش تا پنچری رو بگیرن بعد م با ناظم رفت خونه ولی فردا که رفتیم مدرسه نمیدونم چرا ناظم حال مارو گرفت ولی با اون کاری نداشت