امرو زنگیدن خونمون .. اجی خانم رفت جواب داد ..وقتی قطع کرد .. مامان میگه کی بود ..
میگه .. شام مهمون داریم ، دوستم با خانوادش شام میان خونمون .. یه پنج مین دیه دوستش زنگید کارش داشت .. خواهرم گفت .. خو حالا امشب اومدیم صحبت میکنیم ...
دوستش برگشته میگه .. شام چیه .. من که اصن اینجا نیستم .. تا هفته بعد نمیتونم بیام ...
اجی خانم :مگه تو الان نزنگیدی گفتی شام خونتونیم ... دوستش : نههههه /:
هیچی دیه ... شماره طرف که زنگ زده هم نیفتاده ... الان ساعت 4 بعدازظهره ... و ما نمیدونیم کی قراره بیاد خونمون ... خودین .. غریبن ... چن نفرن ... چی درس کنیم ...برا چن نفر ؟؟
اصن یه وضی .....
خدایا خواهر روانی من دارم ....
ینی امشب کیا بیان خونمون فقط خدا میدونه ... اصن وضیتمون نمیتونم توصیف کنم )))):