دیروز تو مترو حوصلم سررفته بود داشتم از گوشیم رمان میخوندم،یه دخترخانمی هم کنارم نشسته بود.داشتم صفحه میزدم دیدم باعصبانیت میگه چه خبرته انقدتند میری جلو؟؟بذارببینم مهران به سیمین چی گفت
منومیگیo|۰
گفتم ببخشد من چون قبلا خوندمش زود میرم جلو بیا شمابگیربخون.گفت خب زودتر میدادی چشام از کاسه درومد ملت فقط بلدن باروان آدم بازی کنن!!!
داشت پیاده میشد هم گفت راستی یادت نره واسه سحر پاستیل بخری من یکم هنگ نگاش کردم گفت آبجیتو میگم دیگه.