ه
جوک

----- (~~~) <هر روز ظهر كته‏!‏‏!‏‏>‏ (~~~) -----
روزي كلاغي قالب پنيري ديد و آن را به دهان گرفت و زود پريد. بر درختي نشست در راهي كه از آن ميگذشت روباهي. روباه پر فريب و نيرنگ باز او را ديد و سريع كرد آواز: "نگاه چه پري؛ چه سري؛ چه آيپدي؛ عجب مدل مویي‏!‏ بابا فشن زديا...يه دهن برامون نميخوني؟‏"‏‏
كلاغ قالب پنير رو زد زير بغلش و گفت: "اون روز كه گولم زدي دوم دبستان بودم؛ الان ليسانس خلباني دارم‏!‏‏"
روباه: "پس چرا پرهات ريخته؟‏!‏‏"
كلاغ زود بالهاش رو باز ميكنه كه پرهاش رو ببينه و قالب پنير از دستش ميوفته‏!
روباه: "اوني كه اون موقع گولت زد بابام بود؛ من گودزيلاشونم‏!‏‏!‏‏!‏‏"‏

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.