یه داداش 4 ساله دارم نقااااش.اومد نقاشیشو به ما نشون داد یه بچه کوچولو که دستش تو دست پدرو مادرشه
یه دفعه اون یکی داداشم گفت بده من یادت بدم:دوتا پرنده ی عاشق کشید که دارن پرواز میکن...همه چی خوب بود تا مادر مهربان شروع کرد به نقاشی:یه مترسک لاغر و زشت و سیا و سوخته ی خمیده قامت کشید(من بد بخت)و کنارم یه ادم با قد 2متر هیکل کپی جان سینا.... بعدش گفت:خاکتو سرم با بچم پسر داییتو ببین و خودتو نگا کن!:|!
منم که ماتو مبهوت(حالا بخدا من قدم یه وجب از اون بلند تره ها)که یه دفعه بابام مثله شیر اومد و برگه ها رو از زیر دستشون دراورد!
گفت اینا چیه؟؟
گفتم ای ول بابا!
گفت الان خودم میکشم حال کنید!
من بدبخت فک میکردم اومده کمک من!
تا شرو کرد 4 تا دست واسم کشید(البته بعدش فهمیدم چارتا پا بووده)تازه علف هم میخوردم :|و خلاصه یه حیوون کشف نشده ای از ما ساخت که نگو
اینا ک خوبه
حالا اون داداشم ک 4 سالس هر موقع ک نقاشی میکنه خودش رو در حالی که دستش تو دست پدرو مادرشه میکشه ک سوار یه خر با نیم تنه ی ادم شدن(جالب اینجاست پسر داییم هم یه بار بهش نمره ی بیست داده)