یادش بخیر داشتم اماده میشدم برم سربازی وقتش که رسید تقسیمات و این جور چیزا
رو که فهمیدم باید کجا بر�
بلیط گرفتم که صبح ایشالله را بیفت�
صبح که پا شدم دیگه یواش یواش برم
واسه بدرقم فامیلامون هم
هم تشریف داشتن
آقا دیدم یکیش واسم تخمه ، یکیش واسم ترشی، یکی لباس ، یکی تنقلات ،یکی .. خلاصه هر کی یه چیزی اورده بود مثلا داشتم می رفتم سربازی ها نه میرفتم دانشگاه تو شهره دیگه!!!!!!!!!!