با بسیج دانشجوئی رفته بودیم رزمایش شب تا 2 از کوه رفتیم بالا ساعت 3 خوابیدیم 4.30 واسه نماز پا شدیم یکی از بچه ها سرما خورده بود آب بینیش ول بود یکی دیگه از بچه هامون ب زور بیدار شد با چشای بسته رفت وضو بگیره چفیه مو دادم ب اون دوستم توش ی فین درست و درمون کرد این یکی وضو گرفت اومد چفیه رو دادم صورتشو خشک کنه اونم چشاشو وا نکرد خشک کرد نمازم خوند همونجا خوابید 2 ساعت بعد ک واسه صبونه بیدارش کردیم پلکاش چسبیده بودن ب هم وا نمیشدن وقتی فهمید همونجوری دنبالم کرد دوبارهم خورد زمین(+_0)
ヅ₣ӃὯϨϯ_Дƞ₲Э₤ シ