*******از خاطرات شیرین سربازی*********
شبهای احیا من با رئیسم استقرار بودم کنار مسجد.
از قضا سرهنگ با ماشینش اومد یکی از این بچه گودزیلا ها دوید از سر و کول ماشین سرهنگ داش بالا میرفت منم گفتم این حییون مال کیه بیاد جمش کنه .
رئیسم گفت: بچه منه
خوب چیه 24 ساعت روز بعدش تو بازداشگاه خوابید�
لایک:حقته
لایک:حقته
لایک:خدایش حقمه با این تربیتم.
مادر پدر اصلیم پیدا شن تربیتم کنن