ج
جلال ۱۲ سال پیش
جوک

*******از خاطرات شیرین سربازی*********
شبهای احیا من با رئیسم استقرار بودم کنار مسجد.
از قضا سرهنگ با ماشینش اومد یکی از این بچه گودزیلا ها دوید از سر و کول ماشین سرهنگ داش بالا میرفت منم گفتم این حییون مال کیه بیاد جمش کنه .
رئیسم گفت: بچه منه
خوب چیه 24 ساعت روز بعدش تو بازداشگاه خوابید�
لایک:حقته
لایک:حقته
لایک:خدایش حقمه با این تربیتم.
مادر پدر اصلیم پیدا شن تربیتم کنن

پ
جوک

کاش یاد بگیرید وقتی میخایید بچه 4 سوالتون بزارید خونه کسی اول بفرستینش بره دسشویی
الان این بچه نمیتونه خودشو بشوره
من باید چ خاکی بکنم تو سرم الان
اصن به من چه
در دسشویی رو روش قفل میکنم ک بیرون نیاد بعدشم زنگ میزنم مامانش
اون باید بیاد بچش بشوره چون لامپ دسشویی هم سوخته و کم‌کم داره شب میشه و من نمیزارم بچه با باشن کثیف بیاد بیرون

ه
هیچ ۴ سال پیش
جوک

داداشم وقتی میخواد بره مسافرت روی یه برگه تایپ میکنه *خراب است* و میذاره داخل جیبش.
بعد وقتی میخواد بره دستشویی عمومی برگه رو میچسبونه به در و با خیال راحت میره داخل.وقتی هم که اومد بیرون برگه رو از رو در می‌کَنه تا میکنه میذاره جیبش.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.