____________________زیرخط فقر؟؟___________________
عاغا یه روز تو خیابون میرفتیم یه منظره(دختر)سانتی مانتال خیلی با حال داشت با عشوه خرکی میرفت ما هم پشت سرش راه افتادیم (به خاطر همراهی)این نزدیک یه شیرینی فروشی وایساد مارو نگاه کرد جذبه گرفت که بره تو عاغا در شیشه تمیز بود فکر کرد در بازه عاغا رفت چسبید به شیشه ما یطرف خیابون یه طرف همه رفتیم رو حوا.....
دختره شد قهوهایه مایل به زرد