اعتراف میکنم اوین روز دانشگاه یکی از دوستام منو برد کلاس
منم نمیدونستم کلاس چند سانتی از سالن پایینتره
یه لحظه احساس کردم پام خالی شد
نزدیک بود شیرجه برم داخل کلاس اونم بین ورودی های جدید :(
@amirali.danesh90 · ۱۷۲ امتیاز
★★☆☆☆ ۱ از ۵ (۴۴ رأی)
اعتراف میکنم اوین روز دانشگاه یکی از دوستام منو برد کلاس
منم نمیدونستم کلاس چند سانتی از سالن پایینتره
یه لحظه احساس کردم پام خالی شد
نزدیک بود شیرجه برم داخل کلاس اونم بین ورودی های جدید :(
پنجره پنجره پنجره ها عاطفه روی عاطفه ها
درست گفتم؟
کیا اینو یادشونه ؟!!
اینبارو میدونی چیه؟؟؟؟؟؟؟
بیایم بگیم به سلامتی اونایی که وقتی به دست آوردن میپرن پشت سیستم مییان چار جک
واسه چی؟
واسه اینکه بیان جدیدترین پیام هارو زود بنویسن واسه کسی که دوسشون دارن بفرستن
به سلامتی اونایی که مییان چهار جک
مطالبو میخونن-حوصلشونم وا میشه اما دریغ از یه لایک واسه کسی
اینبار به سلامتی اونا ...
آقا یه روز رفتیم مهمونی
میزبان رو باش
بعد ناهار که میخواستم بیام خونه، سوییچ رو برداشته میگه برو ت وشستن ظرفا به بچه ها کمک کن بعد شستن بیا سوییچ رو بگیر برو دنباله کارت !!!!!!!!!!!
شکست های عشقی پشت سر هم...
دوباره از روی بیچارگی...
..به راه های تنهایی افتاد�
تا ببینم باز سرنوشتم چه رقم میزند برایم
تا حالا ازت هیچی نخواست�
اما برای اولین بار یه چیز می خوام:...
برو
فهمیدم لایق والاتر از من ها هستی...!!
وای بر من...
وای بر این دنیای من...
وای بر این سرنوشت من...!
مگه تو همانی نبودی که میگفتی به خاطرت میمیرم ؟؟؟؟!!!!
وای بر تو....
وای__________
Ağlama ğelma sakın
گریه کنان پیشم نیا خواهشا
Alların bana daymasın
دیگه دستات به من نخوره خواهشا
Senın ğıbı zalımı Nasıl sevmışım
ظالمی مثل تورو نمی دونم چرا دوست داشت�
Sös kımse bılmasın
صدا شو درنیار که من تور میخواست�
Senın ıçın artık ağlamam
به خاطر تو دیگه گریه نمی کنم
بی انصافی نیز حدی داشت
مگر من با تو چه کرده بودم که رفتی...؟!
من مگر همانی نبودم که منو به گریه و انتظار مینداختی ...؟
چرا همانی ام که خود را متعلق به تو کرده بود�
من همانی بودم...
نگاه کن روحم آب می شود و می رود
آرام آرا�
در یک ترانه تنهایی
باز هم کنار پرتگاه
از لبانم عشق جاری است
همچون مواد گداخته
بر قلبم
از مرگ هیچ وقت نترسیدم....
اما
اما از بی تو بودن ها
از زندگی کردن بی تو خیلی میترسم
سوخته ام خاکستر شده ام در دستانت
و در چشمانت غرق شده ا�
اين قلب گرفتار توست
و فرد ديگري براي تو ممنوع است!
شايد عشق باشد همين ....
________________________
تا اسم وصداي عشقم مي آيد ...
قلم در دستانم تعادلش رو از دست ميده
نميدانم قلم به خودی خود ميلرزد
يا دستان من...
!!
با نداری ها بزرگ شدم!!
همیشه صبر کردم و گفتم تقدیرم این چنین رقم خورده...
با تلخی ها با رنجها ، اینگونه تحمل کرده و به اینجا رسید�
زمین نخوردم !!
روی پاهایم ایستاده ام!!!
با دردهایم به تنهایی مجادله میکن�
از ظالمان و بدکاران شکست نخوردم و تسلیم شان نمیشوم
در فرداها هم تمام نمیشود دردها ، تنهایی ها ، بی کسی ها و...
پر از تلخی ها هستم دوست م...ن!...!
اما
اما من فرزند این خاکم ...
من فرزند پدرمم ...
تسلیم شدن معنایی ندارد برایم
مثل لحظه ای ، روزگارم امد و رفت
روزهایم سپری شدند
به آينه نگا کردم
يعني من اينم؟؟؟؟؟
یه پیرمرد...!!
زنگی همین است
اي خدا دستم به سويت
درپي زيبايي هستم كه من رو از ته دل دوست داشته باشه
اگر بار دیگر مرا دیدی هرگز مرا نشناس از من روی بگردان به راه خودت برو
اگر پشت سرم هم گریه کنی دل تنگت نمی شوم