تنهايى سرطانى است كه مرگ ندارد …
@fatemeh Sarcheshmeh · ۱۸۳ امتیاز
★★☆☆☆ ۱ از ۵ (۶۰ رأی)
تنهايى سرطانى است كه مرگ ندارد …
تنهــــــــــایے
هیولاے عجیبے استــــــــــ...
روزهاے هفتہ رامے بلعد...
غروبــــــــــ جمعــــــــــہ رابــــــــــالآ مےآورد.........!!!!
خطرناك ترين نوع بشر،كسى است كه فهمش كم و اعتقادش زياد است!
"آنتوان چخوف"
مى گفتند از كودكى به ما كه زمان باز نمى گردد
اما نمى دانم چرا اين بعدازظهر هاى "جمعه" باز مى گشتند
من از دريا ياد گرفت�
غرقش كنم…
هركسى رو كه
از حدش گذشت!!!
از آينده ميترسم!
ميترسم كه چيزهايى كه امروز دلتنگشان هستم در اينده نباشم!
مثل خنده هاى مادربزرگ�
لبخند پدربزرگ�
قصه هاى شب مادر
هميشه نيدانستم ميبازم!
مچ انداختن فقط بهانه اى بود تا دستانت را بگيرم
دارم پسر خوبے ميشم. -__-
Loading
██████████████100%
===》Done 0_o
یا ابولفضل شد که !!!!!
خاک عالم !!!!
یعنی چـی خب؟؟؟
مگه قرار نبود EROR بــده :(
شانسم نداریم حالا واسه همه EROR میـدادا :|
واسه ما ادم شد؟!
یعنی خوب شم؟
خدایی به من میاد خوب بشم؟؟؟ ؟؟؟.
عجب داستانی شدا ....
بهار آمد
اما…
بهار من نيامد
و من هنوز توى هواى سرد زمستانم سر ميكنم!
خدا وقت ان رسيده دنياى مجازى بسازى
شايد توانستم دردهايم را انجا تايپ كن�
شايد توام پاى دردهايم لايك كردى
شايد كامنت گذاشتى
و بنويسى اد كن باهات حرف دارم…
گفتند:گرسنگى نكشيدى
كه عاشقى از يادت بره!
روزه گرفتم تا فراموشت كن�
اما
دعاى افطار و مناجاتم شدى!
سالها بَــعد قرار ﻧﯿﺴـﺖ اِﺗﻔـﺎﻗـﯽ ﺑﯿﻮﻓﺘـﺪ...
نه در ْ آغـــوش دیگـــَری غلتْ میزنم…وَ نـــَه سَرِ کَس دیگـــَری را روی شانــــِه هایَم نِگــَــهْ میدارمْ…
سالها بــَعد مـَــنْ ﺩَﺭ ﮔـﻮﺷـﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ دُنیـــــــــا ؛ ﺩَﺭ ﯾـک ﺧﯿـﺎﺑـﺎﻥ ؛ﺩَﺳْـﺖْ ﺩَﺭ ﺟﯿـﺐْ ﭘﯿـﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﻣﯿﮑﻨـﻢ…ﻭَ مـــُدام یــک آهَنـــْگ ﺭﺍ ﺯﯾـﺮِ ﻟـَب ْﺯِﻣـْﺰِﻣـﻪ…ﺳﺎﻟﻬـﺎ بَــعد مـــَنْ همینم که میبینــــی…عَصَبـــــــی…غِیْـــرِقابل تَحَمُّـــل…یــــَخْ…یــَــخْ تر از هرموقع…
دنیای مان سرد شد
از وقتی به گرمای دنیای مجازی پناه بردی�
دریغ از اینکه دنیای مجازی تلخی هایش بیشتر از اونی بود که توی حقیقت داشتی�
فکر کنم اونایی که دوستشون داریم میخوان قانون دوری و دوستی رو به اجرا بذارن
فقط از نوع دردناکش...
دیوارهای قلبم برای حمله ی چشمانت زیاد محکم نبود
دار و ندار قلبم را به غارت برد چشمانت
خدا هم تحمل رقیب عشقی رو نداره
واسه اینه نمیذاره با هیچکی باشی�
تا فقط مخصوص خود خودش باشیم
شب عملیات بود!
پشت سنگرهای خط مقدم عشقت بودم...
انفجاری در همان حوالی رخ داد
هنوز ترکش های خیانتت در وجودم هست
اینها یادگاری جنگ چشمانت هست
حال من مانند پاییز است
که پیر شد از ندیدن بهار
جمعه است...
خصوصیات خودش رو داره همیشه!
باید غروبش با بقیه روزا فرق کنه!
قصه ی تنهایی امروز ما از همان وقتی مجنون به لیلی نرسید معلوم بود