س

سارا

@sara · ۴۴۱ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۵۴۱ رأی)

s
sa-me ۱۲ سال پیش
پیام

عشق نمیمیرد
وقتی که مردم ، تمام ثروتم را به بچه ها بدهید. اگر میخواهید گریه کنید،برای برادران و خواهرانی گریه کنید که کنار شما هستند.عشق و محبتی را که می خواستید نثار من کنید نثار اطرافیان کنید.
می خواهم برای تان میراثی بگذارم ارزشمند تر ازکلمات مرا در درون انسان های که می شناختم و دوست داشتم جستو جو کنید
اگر نمیتوانید بدون من زندگی کنید،بگذارید که من در چشمان تان، ذهن تان و در. مهربانی تان زندگی کنم.
عشق نمیمیرد ولی انسان ها چرا اکنون جزعشق چیزی در من نمانده بگذارید آسوده خاطر بروم. . . .

s
sa-me ۱۲ سال پیش
پیام

داستان کوتاه (معرفی شخصیت)
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید :D

s
sa-me ۱۲ سال پیش
پیام

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

s
sa-me ۱۳ سال پیش
پیام

با دو چشمان قشنگت هر شب سخنی خواهم گفت. سخن از این دل تنها و غریب که پر از خاطره هاست. و به اندازه پیراهن پر وصله آن طفل گدا غم دارد. با خیالت هر شب میروم تا دهن تنگ افق و جدا خواهم کرد تن خورشید خدا را از خاک. و صدا خواهم کرد مهربانیهایت را.