و خدا شب را خلق كرد
براي گريه كردن
براي بغل كردن يك بالشت
براي زل زدن به تاريكي
براي نخوابيدن و خاطره ها را مرور كردن!!!
@sara · ۴۴۱ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۵۴۱ رأی)
و خدا شب را خلق كرد
براي گريه كردن
براي بغل كردن يك بالشت
براي زل زدن به تاريكي
براي نخوابيدن و خاطره ها را مرور كردن!!!
روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود .
بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان 57 رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ
ﺁﺩﻣﺎﻳﯽ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﻣﻬﻤﻪ
ﺍِﻻ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﻤﺎ
به دخترعموم که ۵ سالشه میگم :دخترا موشن مثه خرگوشن!
میگه :پَ نه پَ همه مثل شما پسرا گاو گوساله ایم!
اصلا یه وضعی شده به خدا
یکی از کاربردهای کارت ملی اینه که هر از چند گاهی
یک نگاه بهش بیاندازی و به قیافه الانت امیدوار بشی
ماه فرو ماند از جمال محمد / سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتى نیست / در نظر قدر با کمال محمد. . .
میلاد نور مبارک
حق چو دید آن نور مطلق در حضور/ آفرید از نور او صد بحر نور
آفرینش را جز او مقصود نیست/ پاک دامن تر زاو موجود نیست
میلاد نبی اکرم گرامی باد . . .
عشق نمیمیرد
وقتی که مردم ، تمام ثروتم را به بچه ها بدهید. اگر میخواهید گریه کنید،برای برادران و خواهرانی گریه کنید که کنار شما هستند.عشق و محبتی را که می خواستید نثار من کنید نثار اطرافیان کنید.
می خواهم برای تان میراثی بگذارم ارزشمند تر ازکلمات مرا در درون انسان های که می شناختم و دوست داشتم جستو جو کنید
اگر نمیتوانید بدون من زندگی کنید،بگذارید که من در چشمان تان، ذهن تان و در. مهربانی تان زندگی کنم.
عشق نمیمیرد ولی انسان ها چرا اکنون جزعشق چیزی در من نمانده بگذارید آسوده خاطر بروم. . . .
بگذار ديوانه صدايم كنند
فرقي نمي كند
من تمام هويت خود را
از زماني كه اسمم را ديگر صدا نزدي
از ياد برده ام.
داستان کوتاه (معرفی شخصیت)
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید :D
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
حتي خداوند هم به قضاوت نمي پردازد
مگر پس از آن كه انسان عمر خود را به پايان برساند.
دكتر جانسون
زندگی با صدا شروع میشه، بیصدا تموم میشه...
عشق با ترس شروع میشه، با اشک تموم میشه...
دوستیه خوب، هر جایی میتونه شروع بشه، اما هیچ جا تموم نمیشه!!!
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺣﻮﺻﻠﻢ ﺳﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ۱۱۸
ﮔﻔﺘﻢ :ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺭﻭ ﻟﻄﻒ ﮐﻨﯿد
ﺍﻭﻧﻢ ﯾﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺩﺍﺩ
ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺯﻧﮕﯿﺪﯾﻢ
ﯾﮑﯽ ﻭﺭ ﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ ﺗﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻓﺎﺭﺍﺑﯽ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ؟:| :|
آرزویم این است که بهاری بشود روز و شبت"که ببارد به تمام رخ تو بارش شادی و شعف"و من از دور ببینم که پر از لبخند است لب ودنیا ودلت.
زندگی در حال بارگیری است ، لطفا صبر کنید …
سرعت خوشبختی بسیار کم است …
تا زندگی ات لود شود … عمرت تمام شده … !!!
عشق یک چرخه است:
وقتی عاشق می شوید، صدمه می بینید.
وقتی صدمه می بینید، متنفر می شوید.
... ... وقتی متنفر می شوید، سعی می کنید فراموش کنید.
وقتی سعی می کنید فراموش کنید، دل تنگ می شوید.
وقتی دل تنگ می شوید...
در نهایت دوباره عاشق می شوید.
با دو چشمان قشنگت هر شب سخنی خواهم گفت. سخن از این دل تنها و غریب که پر از خاطره هاست. و به اندازه پیراهن پر وصله آن طفل گدا غم دارد. با خیالت هر شب میروم تا دهن تنگ افق و جدا خواهم کرد تن خورشید خدا را از خاک. و صدا خواهم کرد مهربانیهایت را.
وسایلی که یک دختر باهاش آب میخوره
لیوان
وسایلی که یک پسر باهاش آب میخوره
تنگ آب
کفگیر، ملاقه
آفتابه
لنگه کفش
و...
دخترا موج مکزیکی &&&&
فک نکن ک بی کس�
خدا ب دادم میرسه
کوہ ب کوہ نمیرسه
آدم ب آدم میرسه